شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

180

نفثة المصدور ( فارسى )

پس جهت اين ترا در اين رسالت اختيار كردم كه [ چون بازگردى حامل آن ] خبر باشى بعد از آن رجا نباشد ، و اميدوارى نماند بياورى ، تا اتّفاق كرده باصفهان رويم ، چه انتعاش و ارتياش جز در آن خطّه متوقّع نيست . و پيش از توجّه من شش هزار مرد جريده فرستاده بود كه خرتپرت و ارزنجان و ملطيه را غارت كنند . چندانى غنايم آوردند كه بيست سر گوسفند بدينارى مىفروختند ؛ و غرض از اين جمله انتقام بود از سلطان علاء الدّين كيقباد كه دم‌بدم كتب و رسل مىفرستاد و او را بر قصد خلاط و ملك اشرف ترغيب مىداد . عاقبت با آن طايفه يكى شد و خصمى سلطان كرد . و سلطان مرحوم نمىدانست كه آن فساد از خطابهاى بىوجه وزير او بود ، كه رسولان سلطان علاء الدّين را متنفّر گردانيد ، و ضماير ايشان را از ولاى او منحرف كرد . و چون آن رسالت به خدمت ملك مظفّر رسانيدم گفت : سوگندى كه با سلطان خوردم مثل آن با علاء الدّين كيقباد نيز خورده‌ام « 1 » ، و مىشنوم كه غارات ولايات او را بمخيّم سلطان آوردند . اكنون هراينه ما نيز از مثل آن ايمن نيستيم ، چه هر دو سوگند يكيست . ديگر آنكه من مستقلّ نيستم ، بل‌كه از جملهء نوّاب برادران خودم . بىامر ايشان چگونه توانم بنجده آمدن ؟ با آنكه اصحاب من نسبت با لشكر سلطان از خليجى مختصر نسبت با درياى بىمرّ كمترند ! و صاحب آمد و ماردين خود هرگز سخن من نشنوند .

--> ( 1 ) - استاد علامه جناب آقاى مجتبى مينوى در « ترجمهء سيرت جلال الدين » ص 270 ضمن حاشيهء مربوط چنين افاده فرموده‌اند : « اگرچه در متن عربى نيز همين‌طور است گمان مىكنم بايد گفته باشد كه : سوگندى كه سلطان با من خورده است مثل آن را با علاء الدين كيقباد خورده است ؛ پس با ما نيز شايد همان كند كه با ولايت علاء الدين مىكند . »